جمعه 8اردیبهشت

روز 5شنبه قرار بود بابا رضا بره شرکت و دیر بیاد. من و تو با هم تو خونه تنها بودیم.کلی با هم بازی کردیم. شب قرار بود دایی بهزاد شام بیاد خونمون. دم غروب دایی اومد . بعد دایی هم بابا اومد کلی با بابا و دایی بازی کردی.شب هم دیر خوابیدی. روز جمعه رفتیم خونه عمه ارغوان. چه شیطونی هایی که با آوین نکردی.ولی یه صحنه خیلی جالب این بود. که آوین اسباب بازی هاشو ازت گرفت و برد اتاقش. تو هم یواش پشت سرش رفتی .تا آوین چهار پایه رو گذاشت تا وسایلشو بزار رو کمد. تو سریع اسباب بازی رو برداشتی و با سرعت نور دویدی. وای منظره جالبی بود. من و بابایی هم دنبالت که دخترم یواش یواش.خلاصه خیلی با آوین آتیش سوزوندید.بعد خونه عمه رفتیم پیش فرهام.آخه فرهام مریض شده بود و چند روز هم بیمارستان بستری بود.رفتیم بهش سر زدیم اینم چند تا عکس از دیروز که با مشقت از تو و فرهام گرفتم...














جمعه 8اردیبهشت
